بچه كه بوديم ، ماه رجب كه مي امد ،كوچه ي ما پر از خروس هاي نمازخوان مي شدتمام ده ما سجاده مي شد ، مردم عطر گل محمدي مي زدندهيچكس مقروض تقدير نبود ، هيچكس از گراني امرزش شكايت نمي كردشكوفه ها ، مثل لبخند خدا بازمي شدندصبح ها ، مثل گنجشك ، دور سماور خورشيد جمع مي شديمبرايمان تلفظ كبوتر اسان بود ، حرارت لبخند داشتيممنتظر بوديم باران بالا بيايد و دريا نازل شود ، تا ما به ذات اقيانوس برگرديمحالا ، لب تالاب هاي روزمره گي ، به قتل عام ثانيه ها خيره مي شويمبر سر اثبات منيت ، سايه ي درختان را هدر مي دهيمبا بره هاي بيهودگي ، دلخوشيم و بوي گل ها را ، فراموش مي كنيمدر حلول ماه رجب ، به جاي عطر تلاوت و توجه به ابشار نيايشبه جاي سكونت در بالا محله ي دعا ، به جاي غلتيدن درميان نرگس هابه جاي گل كاري ثانيه ها و دقيقه ها ، به جاي خيره شدن به دامنه ي دلنواز ملكوتبه جاي تمركز برعروج سپيده دمان و گشودن رمز رخساره ي كوثربه جذر و مد قيمت ماكولات ، نظر دوخته ايمضيافت نيايش و بركت ، به فراموشي اسمان ، تغيير ماهيت دادههوا بقدري گس شده ، كه خرس ها هم ، يخ در بهشت را ليس نمي زنندحال كه به درد عضلات عشق ، مبتلا شده ايملازم است در اين ماه ، كمي به لاستيك هاي سائيده ي جواني ، نگاه كنيمو خلوت بركه ها را ، بيهوده برهم نزنيم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:13 توسط بهروز
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری
تاريخ: چهارشنبه
27 دی
1402 ساعت: 16:09